مرتضى مطهرى
90
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
با « ندارم ولى بىنيازم و اعتنا ندارم » چشمها را پر مىكند . على عليه السلام مىگويد پيغمبران هم چشمها را پر مىكردند ولى با « ندارم و بىنيازم » نه با اينكه اين باغ را دارم ، اين خانه را دارم ، اين قدر اسب پشت سر من حركت مىكند ، اين قدر نوكر پشت سر من حركت مىكند ، اين جلال و جبروت و برو و بيا را دارم . هيچ از اين برو و بياها به خودشان نمىبستند . در نهايت سادگى ، ولى همان سادگى ، آن جلال و جبروتها و حشمتها را خرد مىكرد . اسكندر و ديوژن حكيم معروفى است از حكماى كلبى « 1 » به نام ديوژن كه مسلمين به او مىگفتند ديوجانس ، و آن شعر معروف مولوى در ديوان شمس اشاره به اوست : دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند يافت مىنشود گشتهايم ما * گفت آنچه يافت مىنشود آنم آرزوست داستان مربوط به همين ديوژن است كه مىگويند در روز چراغ به دست گرفته بود و راه مىرفت . گفتند : چرا چراغ به دست گرفتهاى ؟ گفت : دنبال يك چيزى مىگردم . گفتند : دنبال چه مىگردى ؟ گفت : دنبال آدم . اسكندر بعد از آنكه ايران را فتح كرد و فتوحات زيادى نصيبش شد ، همه آمدند در مقابلش كرنش و تواضع كردند . ديوژن نيامد و به او اعتنا نكرد . آخر دل اسكندر طاقت نياورد ، گفت ما مىرويم سراغ ديوژن . رفت در بيابان سراغ ديوژن . او هم به قول امروزيها حمّام آفتاب گرفته بود . اسكندر مىآمد . آن نزديكيها كه سر و صداى اسبها و غيره بلند شد او كمى بلند شد ، نگاهى كرد و ديگر اعتنا نكرد ، دومرتبه خوابيد تا وقتى كه اسكندر با اسبش رسيد بالاى سرش . همان جا ايستاد . گفت : بلند شو . دو سه كلمه با او حرف زد و او جواب داد . در آخر اسكندر به او گفت : يك چيزى از من بخواه . گفت : فقط يك چيز مىخواهم . گفت : چى ؟ گفت : سايهات را از
--> ( 1 ) البته اينها در اين كارها افراط مىكردند ، يعنى مردمان به اصطلاح زاهد پيشه به شكل عجيبى بودند و به مال و ابزار دنيا هيچ اعتنا نداشتند . او حتى خانه و زندگى هم نداشت .